![]() |
![]() |
|
| آثار جبران خلیل جبران |
|
* یک انسان می تواند آزاد باشد، بی بزرگ بودن اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد، بی آزاد بودن.
* زیبایی بزرگ شیفته ام می سازد، اما زیبایی بزرگتر آزادم می کند حتی از خودش.
* ورای زیبایی علم و دینی وجود ندارد.
* فقط عشق آدم کور است که نه زیبایی را درک می کند نه زشتی را.
* ما اغلب از فرداها قرض می گیریم تا وام خویش را به دیروزها بپردازیم.
* کسی که به سیمای غم نگاه نکرد، سیمای شادمانی را هرگز نمی بیند.
* هنگامی که شادمانی یا اندوهت بزرگ شود دنیا کوچکتر می شود.
* دوستی یک مسئولیت شیرین است نه یک فرصت.
* هنگامی که عشق می ورزید مگویید که خدا در دل من است، بلکه بگویید من در دل خدا هستم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت توسط روبان صورتی |
|
|
ای دوست
ای رفیق! من آنگونه که به نظر میرسد نیستم. ظاهر من، جز ردای نازکی بافته از تار و پود تساهل و تظاهر نیست، آن را به خود می پیچم تا مرا از زحمت تو باز دارد و تو را از سهل انگاری و بی خبری من حفظ کند. دوست من! خویشتن بزرگ و پنهانم که «من» می خوانمش، رازی پیچیده و سر به مهر است، در ژرفای آرامش درونم؛ جز من هیچ کس آن را درنیابد و تا ابد پیچیده و پوشیده مانَد. خوش دارم که گفته هایم را باور نکنی و به کرده هایم اطمینان نداشته باشی؛ زیرا گفته هایم، جز پژواک اندیشه تو و کردارم، جز شبح آرزوهای تو نیست. ای دوست! وقتی به من می گویی:«باد به جانب مشرق می وزد» بی درنگ پاسخت می دهم:«آری، به سوی شرق می وزد» زیرا نمی خواهم گمان کنی اندیشه هایم را که در امواج دریا شناورند، یارای پر گشودن بر فراز باد تو نیست. اما تو، باد رشته اندیشه های کهن و پوسیده ات را بردریده، چنان که از درک ژرفای اندیشه های من، که بر فراز دریا پر وبال میزند، ناتوان مانده ای؛ و چه خوب که تو ژرفای آن را درک نتوانی کرد؛ زیرا می خواهم تنها بر فراز دریا گام بردارم. ای رفیق! آنگاه که خورشید روز تو بر می آید، تیرگی شب من از راه می رسد. با این همه، من از پس پرده های تاریکی خویش و از پرتوی طلایی رنگ خورشیدی که به گاه نیمروز بر فراز قله ها دست افشانی می کند و به پایکوبی خویش، سایه های بلندی در دشت ها و دره ها به تصویر می کشد، با تو سخن می گویم... از همه آن ها با تو می گویم، که شنیدن ترانه های تاریکی من و دیدن پر کشیدنم در میان ستارگان و سیارات از توان تو بیرون است؛ و چه خوب که تو را یارای شنیدن و دیدن آن نیست، که من ترجیح می دهم به تنهایی با شب به گفتگو بنشینم. ای رفیق! آنگاه که تو به آسمانت فرا می روی، من به دوزخ خویش فرو می خزم؛ و هر چند میان من و تو ، مسافتی گذر ناپذیر فاصله افکنده، مرا بانگ می دهی:«ای دوست! رفیق من!» و من نیز پاسخت می گوییم :«دوست من! رفیق من!» زیرا نمی خواهم دوزخم را ببینی، که شراره ی آن دیده ات را خواهد سوزاند، و من بخیل تر از آنم که اجازه دهم کسی چون تو، به دیدار دوزخ من بیاید، که خوش دارم در دوزخ خویش تنها باشم. دوست من! تو می گویی که حق و فضیلت و زیبایی را دوست داری، من نیز به پیروی از تو می گوییم که سزاوار است آدمی دوستدار این فضایل باشد، ولی در دل به عشق تو می خندم و خنده ام را از تو پنهان می کنم، چرا که دوست دارم تنها بخندم. ای رفیق! تو مردی دانا، آگاه و فرزانه ای، یک انسان تمام عیاری! از این رو من نیز از رشک بزرگواری تو، به زبان فرزانگی و آگاهی با تو سخن می گویم، اما به واقع دیوانه ای هستم که به دور از دنیای تو، به دنیایی دورافتاده و ناآشنا تعلق دارم و دیوانگی ام را از تو فرو می پوشانم؛ زیرا می خواهم به تنهایی دیوانه باشم. نه، تو رفیق من نیستی ای دوست! چگونه باید بگویمت که دریابی؟ راه من و تو یکی نیست، اما به همراه یکدیگر ره می پوییم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت توسط روبان صورتی |
|
|
چشم دیگر حواس را گفت:« در پس این دره ها کوهی می بینم که سر بر ابرها دارد. آه! چه منظره زیبایی!» گوش که این سخن بشنید گفت:«کوهی که می گویی کجاست؟ من صدای آن را نمی شنوم!» دست گفت:« من هم هرچه تلاش کردم نتوانستم آن را لمس کنم. مطمئنم که کوهی وجود ندارد.» و بینی ادامه داد:« نمی فهمم! چه طور ممکن است کوهی وجود داشته باشد و من بوی آن را حس نکنم؟ محال است که آنجا کوهی باشد!» چشم در حالی که در دل به آنها می خندید، به دیگر سو رو کرد. اما دیگر حس ها همایشی ترتیب دادند تا دریابند چه چیز موجب گمراهی چشم شده است. پس از بررسی طولانی، به این نتیجه رسیدند که بی شک چشم کارایی خود را از دست داده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت توسط روبان صورتی |
|
|
ساقة علف و برگ پاییزی
ساقة علفی برگ پاییزی را گفت:« تو با فرو افتادنت غوغایی برپا می کنی که رویاهای زمستا نی ام را آشفته می سازد.» برگ برآشفت و گفت:« ای بی سر و پای بی اصل و نصب! کسی چون تو که به بند ناپاکی های زمین گرفتار است و به دور از موسیقی فضا، تفاوت میان ترانه و فریاد را درنمی یابد، چگونه رویایی در سر تواند داشت؟» برگ پاییزی این را گفت، بر زمین افتاد و به خواب رفت... به هنگام بهار که از خواب برخاست، ساقة علف را در کنار خود دید... چندی بعد پاییز از راه رسید. زمستان نزدیک شد و باد برگ های پژمردة درختان را پراکنده کرد. برگ پارسال زیر لب گفت:« نفرین بر این برگ های سنگین پاییزی که با غوغای افتادنشان، رویاهای زمستانی ام را آشفته می کنند.» |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت توسط روبان صورتی |
|
|
من جدا شدم از کاهنانی که خود، زندگیشان طبق آنچه موعظه می کردند نبود، و چیزی از مردم می خواستند که خود آن را انجام نمی دادند. من به تنهایی رو کردم چون چیزی از نوع بشر به دست نیاوردم مگر آن که بهای آن را با تمام وجود پرداخت کرده ام. من تنهایی را برگزیدم چون بیزار شدم از بنای عظیم و ترسناکی که انسان آن را تمدن نامیده است، در حالی که بزرگی و عظمت آن، بر تیره بختی همیشگی نوع بشر بنا گردیده است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت توسط روبان صورتی |
|
|
و هر آنچه در زمین هست و نیست، روحانی است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت توسط روبان صورتی |
|
|
در ژرفای دریایی که جزیره هایی نزدیک به مشرق خورشید را احاطه کرده، آنجا که بسی درّ غلتان نهفته دارد، پیکر بی جان جوانکی افتاده بود و پریان دریا با احساس زرین خویش، در میان مرجان های دریایی، کنارش نشسته بودند. با چشمان آبی و زیباشان بدو می نگریستند و با نوای موزون خویش درباره اش سخن می گفتند. ژرفای دریا سخنان آنان را شنید، امواج آن را به ساحل آورد و نسیم آن را به گوش جان من رساند... یکی می گفت:« آدمی زاده ای است که دیروز وقتی دریا طوفانی بود فرو افتاد.» دومی گفت:« نه! دریا طوفانی نبود، بلکه آدمی- هم او که خود را از نسل خدایان می داند- جنگی سخت بر پا کرده بود و چندان خون بریخت که آب دریا سرخ فام شد و این جوانک نیز قربانی همان جنگ است.» سومی به سخن آمد و گفت:« نمی دانم جنگ چیست، اما خوب می دانم که آدمی پس از آن که بر خشکی ها چیره شد، حکمرانی بر دریاها را نیز طمع کرد. جنگ افزارهای عجیب و کشتی های راهوار بساخت. اما نپتون- الهه دریاها- از این فزون خواهی به خشم آمد و انسان چاره ای نیافت جز آن که برای کسب رضایت الهه ی ما هدایا و قربانی ها پیشکش کند و قربانیانی که دیروز فرو افتادند، آخرین پیشکش آدمی به نپتون بزرگ است.» چهارمی افزود:« نپتون، چه بزرگ است... و چه سنگدل! اگر من حکمران دریاها بودم، هرگز قربانیان خونین نمی خواستم. بیایید پیکر این جوان را نیک بجوییم، جه بسا آگاهی ما از آدمی را افزون کند.» دخترکان دریا به پیکر جوان نزدیک شدند و جیب های جامه اش را جستند. در جیبی که روی سینه، نزدیک قلبش بود، نامه ای یافتند.یکی از آنان نامه را گرفت و شروع به خواندن کرد: « عزیزم شب از نیمه گذشته و دیدگان من هنوز بیدار است. جز اشک همدمی ندارم و تنها تسلابخش من، امید به بازگشت تو از میان چنگال های بی رحم جنگ است. جز به گفته تو مرا یارای اندیشیدن به چیزی نیست.گفته بودی که در ضمیر هر انسان، اشک هایی به ودیعت نهاده شده که ناگزیر باید آن را روزی بازپس دهد. عزیزم! نمیدانم چه باید بنویسم، پس بگذار خویشتنم را رها کنم تا بر صفحه کاغذ جریان یابد. خویشتنی که تیره روزی عذابش می دهد و عشق تسلایش می بخشد. عشقی که درد را لذت، و اندوه را شادی جلوه می دهد... آنگاه که عشق دل های ما را پیوند داد و بر آن شدیم که یک روح در دو کالبد باشیم، جنگ تو را بانگ درداد و تو نیز به انگیزه ی میهن پرستی و ادای تکلیف پاسخش گفتی. این چگونه تکلیفی است که میان دلدادگان جدایی می افکند، زنان را بیوه و کودکان را یتیم می کند؟ این چگونه تکلیفی است که بر روستایی تهیدست واجب است و توانگر نجیب زاده را بایسته نیست؟ اگر تکلیف، ازبین برنده ی صلح میان ملت ها؛ و میهن پرستی برهم زننده ی آرامش انسان باشد، آن دو را بدرود! نه، نه، عزیزم، به گفته من توجه مکن و شجاع و وطن پرست بمان. مبادا سخنان دخترکی را که عشق، دیدگانش را کور کرده و جدایی عقلش را برباد داده بشنوی، که اگر عشق، تو را در این زندگانی به سوی من بازنگرداند، در سرای دیگر ما را به هم پیوند خواهد داد.» دختران دریا نامه را زیر جامگان پسرک نهادند و در سکوتی اندوهناک، شنا کنان دور شدند. لحظه ای بعد یکی از آنان گفت: انسان بسی سنگدل تر از نپتون است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت توسط روبان صورتی |
|
|
آیا اینگونه است زندگی: گذشته ای که پایان یافته و در پس فراموشی پنهان گشته؛ و حالی که در پی گذشته روان شده؛ و آینده ای که مفهوم نخواهد یافت؛ جز آنگاه که بگذرد و به حال یا گذشته بدل شود؟
آیا انسان، سراسر همین است :«حبابی نازک، شناور بر سطح آب، که نسیم در آن افتد و خاموشش کند، گویی که هیچ گاه وجود نداشته است؟»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت توسط روبان صورتی |
|
|
رحمی کن ای روح!... از عشق چندان بر من تحمیل کردی که دیگر طاقتم نمانده است، تو و عشق نیروی هم پیمان هستید، و من و ماده، ناتوانی پراکنده؛ آیا نبرد میان توانا و ناتوان به طول می انجامد؟
رحمی کن ای روح!... زیبایی را به من نمایاندی و پنهانش کردی، تو و زیبایی در روشنایی هستید و من و نادانی در تاریکی به سرمی بریم، و آیا روشنایی با تاریکی درهم می آمیزد؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت توسط روبان صورتی |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت توسط روبان صورتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
در ژرفای روح من ترانه ایست بی کلام که در بذر قلبم میزید او نمی خواهد بر صفحه نقش بندد او حس مرا به پنهان بودن می بلعد و بر لبانم هم جاری نمی شود |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
دل نوشته ها صدای پای آب برای مدادم می نویسم! آتش عشق کی؟کجا؟کی؟ من در شریف کلوب عشق دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است. |
|
RSS
|